احساناحسان، تا این لحظه: 26 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

احسان

کجایی که تنها تر از همیشم ....

1401/4/2 15:16
93 بازدید
اشتراک گذاری

هندزفری در گوشم میخوند"...چی ازم بر میاد؛ جز اینکه ببینم من

اون عکساتو دونه دونه اشکم بیاد..."

یک عکس خورد به چشمم

داشتم گالریمو مرتب میکردم ؛ ذهنم بهم ریخت

بدترین خاطراتمو شخم زد و آورد جلو چشمام

آخرین بار که با بابام رفتیم حرم

دکترا گفتن دیگه از ما کاری بر نمیاد و مرخصشون کردن

مام درحال زمزمه کردن " یکی دعا آورده رو به شما آورده یکی بابای

پیرشو برای شفا آورده" رفتیم حرم

آخرین امیدمون بود.

میدونستیم تمومه ولی یک کور سوی امید داشتیم یهو همه چی

خوب شه .

نگاه به نفسای سنگین بابا و ترس یهو قطع شدنش باهامون بود

و دوباره بیمارستان به امید اینکه بابا بیشتر کنارمون بمونن

دیگه نمیشد. هر کار کردیم نشد.نشد ....

بابا بودناااا ولی نبودن ؛ میگفتن بزارین برم ...

بابایی که تا ثانیه آخر ، بعد 3 سال شیمی درمانی ، تو صف دکتر و

بیمارستان همیشه میگفتن " الهی لک الحمد و لک الشکر"

دیگه حرف نمی زدن ؛ دیگه نمی دیدن؛ دیگه نمی شنیدن ؛

سرطان کارشو کرد. بعد روده و ریه و کبد نوبت مغز بود .

و تمااام .....

همه چی سیاه شد

هنوزم سیاهه

امیدوارم هیچ کس هیچ وقت داغ عزیز نبینه 🙏

#بابا

#دلی

#دلتنگی

کجایی که تنها تر از همیشم ....

پسندها (10)

نظرات (10)

علیعلی
29 شهریور 04 15:18
🖤🖤🖤
مامان اعظممامان اعظم
29 شهریور 04 15:18
🖤🖤🖤
مامان زهرهمامان زهره
29 شهریور 04 15:21
حیف از اون همه خوبی اون همه صفا و محبت. حیف اون چشمها و نگاه مهربون. دایی عزیزتر از جانم چقدرر جای خالیتون رو قلبمون سنگین و سیاهه . روحتون شاد . از همونجا که هستین که مطمعنم حالتون خوب خوبه برای همه مون دعا کنین 🖤🖤
مامان فائزهمامان فائزه
29 شهریور 04 15:24
😔خدا رحمت کنه عموجان رو . خیلی خوب حست رو میفهمم پسر عمو . میدونم خاطرات با آدم چیکار میکنه . میدونم اینکه تو خونه ای باشی که قبلا بابات کنارت بوده و حالا فقط جای خالیش هست چقدر سخته . خدا به هممون صبر بده .
مامان نرگس و بابا مصطفیمامان نرگس و بابا مصطفی
29 شهریور 04 15:24
😢😢
رضارضا
29 شهریور 04 15:27
🖤🖤🖤🖤🖤🖤
مامان مرضیه و باباکاظممامان مرضیه و باباکاظم
29 شهریور 04 15:32
خدا دایی عزیز و مهربونمون رو رحمت کنه و به
شماهم صبر بده 🖤🖤😢😢
سید احسان نظام
پاسخ
خیلی ممنون🙏
فاطمه نظامفاطمه نظام
29 شهریور 04 15:35
خدا رحمت کنه دایی مهربونمو😭😭
سید احسان نظام
پاسخ
خیلی ممنون🙏
زینبزینب
29 شهریور 04 15:40
دوم دی ماه بود . درست شش ماه قبل . یک هفته قبل از رفتن بابا. بیست و شش تا پنج شنبه پیش آخرین باری که برای بابا جوراب خریدی . اخرین باری که ناخنای بابا رو گرفتم . از اون روز ناخن گرفتن روز پنج شنبه برام خود عذابه. تو تمام این سه سال اونروز اولین باری بود که نتونستم جلوی بغضم رو جلو روی بابا بگیرم. نتونستم قوی باشم. . هیچ وقت نفهمیدم اونجا متوجه میشدن یا نه . شروع سیاهی ... یک سیاهی بی انتها 🖤🖤🖤آتیشم زدی
بابا ابوالفضل و مامان نعیمهبابا ابوالفضل و مامان نعیمه
29 شهریور 04 15:46
عجب روزی بود از تهران اومدم رفتم بیمارستان
پیش بابا بی تاب بود منو نشناخت باورم نمی شد.
رفتم دارو هاش رو خریدم دلم آروم نبود دوباره
برگشتم بیمارستان کنار گوشش داد زدم
چشماش نمیدید کلی تلاش کرد تا منو شناخت.
گالری خاطرات دوباره جلو چشمم اومد.
بزرگیاش صلابتش و .... شب نا امیدی تو حرم
امام رضا و داد و فریاد و ناگهان دیر شد دیر بابا
رفت و سیاهی همه جا رو گرفت....
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به احسان می باشد